تبليغاتX
قلم آموزگار

 خانم ها مثل راديو هستند. هر چي مي خواهند مي گويند ولي هر چه بگو يي نمي شنوند.

خانم ها مثل شبكه اينترنت هستند، از هر موضوعي يك فايل اطلاعاتي دارند

خانم هامثل چسب دوقلو هستند، اگر دستشان با گوشي تلفن مخلوط شد, ديگر بايد سيم را بريد

خانم ها مثل موتور گازي هستند، پر سر و صدا , كم سرعت , كم طاقت

خانم ها مثل رعد و برق هستند، اول برق چشمهاشون مي رسه , بعد رعد صداشون

 

خانم ها مثل ليمو شيرين هستند، اول شيرين و بعد تلخ مي شوند

خانم ها مثل موبايل هستند، هر وقت كاري مهم پيش مي آيد در دسترس نيستند

خانم ها مثل گچ هستند، اگر چند دقيقه مدارا كنيد آنچنان سخت مي شوند كه هيچ شكلي نمي گيرند

خانم ها مثل كنتور برق هستند، هر چند سالي يكبار سن آنها صفر مي شود

خانم مثل فلزياب هستند، هرگاه از نزديكي طلافروشي رد مي شوند عكس العمل نشان مي دهند

 

اگه تيپ بزنيم بريم سر كار، ميگن ببينم با كي قرار داري؟

اگه لباسهاي معمولي بپوشيم، ميگن تواصلا' سليقه نداري

اگه زياد بگيم دوستت دارم، ميگن باز چه نقشه اي تو سرته

اگه نگيم دوستت دارم، ميگن پاي كسه ديگه اي وسطه

اگه زياد بهشون زنگ بزنيم، ميگن به من اعتماد نداري

اگه زنگ نزنيم، ميگن انگار سرت خيلي شلوغه

اگه تو خونه زياد بخنديم، ميگن ديونه شدي

اگه كم بخنديم، ميگن بخت النحس

اگه شام بخواهيم، ميگن فقط فكر شكمشه

اگه شام نخواهيم، ميگن ذليل مرده شام با كي كوفت كردي!

شما بگين ما چيكار كنيم؟..

نوشته شده توسط مسعود در پنجشنبه بیست و نهم فروردین 1387 ساعت 22:59 | لینک ثابت |
سخن خودرابا کسانی آغازمی کنم که درادای نماز

 سستی می کنند زکات را خسارت می پندارند

قرآن را مهجور قرارداده اند دروغ را پیشه وحرفه

 شان کرده اند بت های داخل رابه عبادت گرفته اند

ووالدین را عاق شده اند در دریای معاصی وگناه

غوطه ورند شب را بر موسیقی وتماشای فیلم

وغفلت بخواب می روند و صبح نیز با این حالت

از خواب بیدار می شوند .نماز صبح شان فدای

 شب زنده داری وجلسات عیش شبانه می شود .

سخنم با غرق شدگانی است که نام فوتبالیست های

دنیا و روز تولد آنها را از حفظ اند واز

زندگی رسول الله(ص) واصحاب او غافلند.

سخن با بدعت گذارانی است که اسلام از آنها بیزار

وآنها از اسلام به دوراند.سخن با افرادی

است که با دست خویش دوستان را به خاک

می سپارند وخود از گور ومرگ غافلند.

سخن با مردان و زنانی است که لباس فاخر

 می پوشند واز لباس قبر فراموش اند.

آری با کسانی هستم که برای زندگی دنیا توشه

جمع می کنند واز آخرت غافلند.

از خشم بندگان می ترسند ولی از خشم خدای

 قادرو قهار غافلند به قبروعذاب او به قیامت

واحوال آن به حساب ومیزان ایمان دارند ولی

برای آن روز تلاش نمی کنند.

برگرفته شده از کتاب مرگ در می زند

 

 

 

نوشته شده توسط مسعود در پنجشنبه بیست و نهم فروردین 1387 ساعت 22:41 | لینک ثابت |
زندگی صحنه يکتای هنرمندی ماست هر کسی نغمه خود خواند و از

 صحنه رودصحنه پيوسته بجاست خرم آن نغمه که مردم بسپارند به ياد.

نوشته شده توسط مسعود در دوشنبه نوزدهم فروردین 1387 ساعت 22:32 | لینک ثابت |
                       

برادران وخواهران عزیز بیایید نوروزامسال رابه مهر ورزی وعطوفت وعشق به وطن

وهمنوعان آغازکنیم. هرچه غصه وغم هست دور بریزیم وکینه هایی که خدای ناخواسته

اگر در قلب ما جاکرده اند از قلب خود پاک کنیم وقلب خود را به عشق ودوستی جلادهیم

واز خداوند منان خواهان سلامتی وتندرستی برای همه ی همنوعان باشیم. بد نیست

یادی هم از ملت مظلوم فلسطین بکنیم ودر پیشگاه خداوندمنان دست دعا برداریم وبرای

آنها آرزوی موفقیت کنیم.

ازخداوند بخواهیم که در آزمایشات سخت زندگی مارا موفق گرداندومارابه حال خود وانگذارد

بیاید در رسیدن به هدف مان هرچه توان داریم بکار گیریم تا به هدف مورد نظر خود برسیم

وهیچ وقت امید خود راازدست ندهیم وتسلیم نشویم.واین تنها آدم بزدل است که وقتی

 هنوزامیدهست تسلیم می شود. وایمان به خدای یگانه چیزی است که به انسان امید

 بی پایان وشجاعت می بخشد.

امیدوارم که در راه راست قدم برداریدوهمیشه سربلند وباعزت باشید.

سال خوب وپر باری برایتان آرزومندم.

 

نوشته شده توسط مسعود در چهارشنبه بیست و نهم اسفند 1386 ساعت 1:12 | لینک ثابت |
   کودکی دردفترمشقش نوشت                         زندگی یعنی غمی بی انتها

   زندگی یعنی شکست شیشه ای                      درهجوم بی امان سنگ ها

   زندگی یعنی سکوت مادرم                            ازغم واندوه واشک ورنج ودرد

   دستهای زرد وبیماروکبود                            رختشویی در زمستان های سرد

   زندگی یعنی که هرشب خواهرم                     ناله ازچشمان بی سویش کند

   مادرم هم با غم ودرماندگی                           دست درمویش کند

   زندگی یعنی که من در دفترم                          جای گل یک سفره ی خالی کشم

   یا به جای خانه ای بادود کش                        خانه ای بی سقف وقالی کشم

   باز فردا کودکان مدرسه                               خنده برسوراخ کفشم می کنند

   یا که بر پیراهن پروصله ام                          خنده های شاد وبی غم می کنند

   مشق های ریز من رابازهم                          می زند خط خشمگین آموزگار

   بازهم می گوید او کوری مگر                       عینکی همراه خود فردا بیار

   هرکدام ازبچه های مدرسه                           می دوددنبال من می خندد  آه   

                             جرم من فقر است ورنج بی کسی   

   بازهم خواهم نوشت از زندگی                       زندگی زخم عمیقی برمن است

   زندگی یک قصه اندوه ماست                        زندگی موضوع انشاء من است

                     

 

نوشته شده توسط مسعود در دوشنبه سیزدهم اسفند 1386 ساعت 5:33 | لینک ثابت |

 

نوشته شده توسط مسعود در جمعه پنجم بهمن 1386 ساعت 9:55 | لینک ثابت |
در زمان هاي قديم ،پادشاهي تخته سنگي را در وسط جاده قرار دادو براي اين که عکس

العمل مردم را ببيند،خودش را جايي مخفي کرد. بعضي از بازرگانان ونديمان ثروتمند پادشاه

بي تفاوت از کنار تخته سنگ مي گذشتند.

بسیاری هم غرولند می کردند که این چه شهری است که نظم ندارد.حاکم این شهر عجب

مرد بی عرضه ای است و... باوجود این هیچ کس تخته سنگ را از وسط راه بر نمی داشت.

نزدیک غروب ،یک روستایی که پشتش بار میوه وسبزیجات بود ،نزدیک سنگ شد.بارهایش را

زمین گذاشت وبا هر زحمتی بود تخته سنگ را از وسط جاده برداشت وآن را کناری قرار داد.

ناگهان کیسه ای رادید که وسط جاده وزیر تخته سنگ قرار داده شده بود.کیسه را باز

کردوداخل آن سکه های طلا ویک یادداشت پیداکرد.

پادشاه درآن یادداشت نوشته بود :<<هرسد ومانعی می تواند یک شانس برای تغییر زندگی

انسان باشد.>>

 

نوشته شده توسط مسعود در چهارشنبه سوم بهمن 1386 ساعت 15:37 | لینک ثابت |
 
business article
New Page 5